مخسب ای صنم امشب بخواه بادهٔ روشن


بیار شمع به مجلس بریز نقل به دامن

بکش ترانهٔ دلکش بنه سپند بر آتش


بسوز عود به مجمر بسای مشک به هاون

مخور چمانه چمانه سبوسبو خور و خم خم


مده پیاله پیاله قدح قدح ده و من من

یکی ز روزنهٔ حجره در سراچه نظرکن


ببین چگونه برقصند بام و خانه و برزن

چگونه مست و خرابند گلرخان سمن سا


چگونه گرم سماعند شاهدان پری ون

دن ارچه داشت دلی پر ز خون ز توبهٔ مستان


به خنده خنده برون کرد جام می ز دل دن

نه چهره روح مجسم چه چهره چهرهٔ ساقی


نه ناله عیش مصور چه ناله نالهٔ ارغن

یکی گرفته به بر دلبری چو دلبر یغما


یکی کشیده بکش شاهدی چو شاهد ار من

زمین زمین چمن از فروش اطلس و دیبا


هوا هوای بهشت از بخور عنبر و لادن

یکی ز بهر تماشا نظرگشوده چو نرگس


یکی ز بهر خوشآمد زبان گشاده چو سوسن

جو ن و پبر و زن و مرد و روستایی و شهری


پذیره را همه از روی شوق برزده دامن

تو نیز ای بت چین ای به چهره آذر برزین


پی پذیره بیا تا که زین زنیم به توسن

که بامداد ز خاور چو آفتاب برآید


برآید از طرف خاور آفتابی روشن

ابوالشجاع هلاکوی بن حسن شه غازی


که خاک معرکه از تیغ اوست منبت روین

چو او به عرصه به درعی نهان هزار نریمان


چو او به پهنه به رخشی عیان هزار تهمن

چو بزم خواهد روحی مصورست در ایوان


چو رزم جوید مرگی مجسمست به جوشن

شراب نوشد اما ز خون عرق مخالف


پیاله گیرد اما ز کاسهٔ سر دشمن

ز حلقه حلقهٔ جوشن عیان به عمرصه تن او


چنان که نور درخشنده آفتاب ز روزن

به وقعه فوجش موجی چه موج موج بلاجو


به کینه خیلش سیلی چه سیل سیل بناکن

کمند و جوشن گردان ز امن عهدش دایم


یکی به کاسهٔ شیر و یکی به کیسهٔ ارزن

به روز رزمگه آهن دلان آهن خفتان


بسان آتش سوزان نهان شوند در آهن

به جای سبزه بروید ز خاک ناوک آرش


به جای قطره ببارد ز ابر نیزهٔ قارن

شود جنون مجسم خمرد ز وسوسه در سر


شود هلاک مصور روان ز ولوله در تن

کمان و تیر چو یاران نورسیده ز هرسو


پی معانقه با هم شوند دست به گردن

چه میل ها که کشد آسمان به چشم سلامت


ز نیزه ها که نشیند فرو به چشمهٔ جوشن

چو او به نیزه زند دست روح قارن و مویه


چو او به تیر بردشست جان آرش و شیون

جهان ز سهم جهانسوز تیغ شعله فشانش


به چشم خصم شود تنگتر ز چشمهٔ سوزن